1387,02,11
گنجشکان
به سرفه های پیهمم
پروا،نکردند
-انگار-
میدانند؛نه باغم هست، نی برگی!
![]() |
![]() |
![]() |
شادی به پلک بوسه ی مرهم نزد مارا!
آهی به یمن اندوهانی دم نزد مارا!
چندی نشستم درکنار رودبار شب....
صبحی گره با وادی شبنم نزد مارا!
چون سیب ازیاد رفته ی درشاخسار باد
(سنگ )ی زدست رهگذاری هم نزد مارا!
باران عشقی تیشه میباردبه کوه جان
شیرین صدای خسته اش برهم نزد مارا
جان –گرچه میدانم-متاعی نامناسب بود.
اما؛نگاهی شرمسایش کم نزد مارا!